مرتضى راوندى
272
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
شكل افاده كرده است : من به جهان آنسوى مرگ لاقيدم ، و هنگاميكه اين جهان ويران گردد با آن جهان انسى ندارم ، زيرا من فرزند يتيم رنج يا شادى را تنها در اين جايگاه ادراك مىكنم ، و در آن دم تلخ كه تركش مىگويم براى من يكسان است كه حتى گياهى از گورم برندمد . زيرا مرا با جهان ديگر كارى نيست . هيجانات آن جهان ، هر نامى كه داشته باشد ، كنجكاو نيستم كه حدود و ثغور آن كجاست و اينكه آيا در آن سامان نيز فراز و فرودى هست يا نه ، اكنون در زمان گوته كه هنوز پاپ روم قدرت تكفير داشت و « كتب ضاله » را در سياههء سياه خود مىگنجانيد ، گفتن اين كلمات آسان نبود ، در دوران خيام و حافظ ، به طريق اولى دشوار بود . شكل شاعرانهاى كه خيام و حافظ به اين انديشههاى فلسفى مىدادند آنها را ناچار نرمتر و درخور تحمل مىساخت ولى بههر جهت حقايقى در اين اشعار بيان شده كه براى آن ايام مخوف بود . در دورانى كه معرفت انسانى در حضيض است ، تودهها ، بردگان ذليل قدرتمندانند ، شيوهء استبدادى در اوج است ، خرافات تسلّط بلارقيب دارد جسارت بيان اين حقايق جسارت عظيمى است و از اين جهت خيام و حافظ را نبايد تنها متفكر بند گسل و آزادانديش دانست ، بلكه مردان مجاهدى كه به اتكاى روح نيرومند خود از افشاى حقايق باك نداشتند ، بهويژه حافظ ، خود نيك مىدانست كه حامل چه افكار طغيانى است ، چه سوزى در درون دارد و چه خطرى او را تهديد مىكند . فاش مىگويم از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هردو جهان آزادم در اندرون من خسته دل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست ما در درون سينه هوايى نهفتهايم * بر باد اگر رود سَرِ ما ، زان هوا رود ما امروز در جهانى بهسر مىبريم كه مظاهر حيات انسانى نسبت به زمان خيام و حافظ از بيخوبن دگرگون شده ، معرفت انسانى به سوى اوج مىرود ، مردم رشتهء سرنوشت خود را به دست مىگيرند . مستبدّين و جهالتپروران در منگنهء تاريخ فشرده مىشوند ، علم روز به روز بيشتر حاكميت مىيابد ، در اين دوران ، ذكر حقايق علمى مانند گذشته دشوار نيست ، بهجاست كه در اين دوران ما به جانهاى روشنى درود بفرستيم كه